۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

گناه







۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

«... و تو آب شستشو را در غرب نخواهی یافت؛ نمی دانم چرا بدجوری احساس می کنم که سرمای آن جا زود رنجت کرده و می ترسم که حرفم را راه ندهی، می پندارم که هیچ انسان مدرنی تره ای هم برای این نگاه خرد نمی کند ولی بگذار امروز نکند، که از فردا خبر دارد؟ تو آنجا هستی و این خرده گرفتنی ندارد چنان که تا به حال هم. چیزهایی می شود آن جا پیدا کرد که شاید ارزشش را داشته باشد ولی آب شستشو را و کهن نشانه های راه را آن جا نخواهی یافت. می دانم که حرف تلخی است و سهل برای نشنیدن...» 

-- سجاد


ذوق مرگ

نمی دونی چه حالی می ده وقتی یه نفر که همیشه تحسینش کردی و قصه ش رو واسه این و اون تعریف کردی بهت نگاه کنه و بگه «هادی من قصه ی تو رو این هفته ۴-۵ بار تعریف کردم، تو حیرت آوری.»


۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

فلزیاب


ترس و وحشت رانندگی توی اون محله ی غریب بس نبود، وارد مدرسه که شدم دیدم یه فلزیاب بزرگ اونجاست که همه ی دانش آموزها باید از وسطش رد شن. همه ی کارکنان مدرسه هم بی سیم دستشون بود... خوب آدم می ترسه دیگه!!

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه


«ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره می چیند»



۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

الگوریتم سعادت


فرمودند نقشه بهینه اینه: دکترات رو سریع بگیر خلاص شی، بعد برو توی یه شرکتی که به زمینه ی کاریت مربوطه استخدام شو. این طوری مدیریت کردن رو یه مقداری یاد می گیری. هم زمان با این قضیه یه مدرک ام.بی.ای هم بگیر. می تونی کلاس های اینترنتی شرکت کنی... در این حین شروع می کنی شبکه آدم هایی که می شناسی رو گسترش می دی و کم کم تمرکز می کنی روی یه ایده ی خاص. با کمک آدم هایی که می شناسی و ایده هایی که پیدا کردی شرکت خوت رو راه می ندازی. اگه شرکتت بگیره بعد از چند وقت می فروشی ش به یه شرکت بزرگ و چند میلیون می زنی به جیب و یه کم استراحت می کنی و رو ایده ی بعدی شروع می کنی به کار، که حالا دیگه هر چی حال می کنی می تونه باشه. اگر هم شرکتی که اول زدی شکست خورد هم که عیب نداره تجربه می شه و از اول شروع می کنی...





۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

بانو سارا

قرار بود ساعت ۲ باهاش جلسه داشته باشم. ۱:۵۰ پیغام می ده که ببخشید گرفتارم نمی تونم بیام، اگه می شه عصر ببینمت. می گم باشه. ۲:۳۰ زنگ می زنه می گه «ببین امروز صبح سیم دندونم پاره شد و الان داره از درد منفجر می شه، از صبح دنبال دکتر شهر رو زیر و رو کردم. الان هم از درد دندون میگرن گرفتم سرم داره منفجر می شه. امروز قراره که چند تا جلسه ی اضطراری داشته باشم چون «کلرنس» تیر خورده و «شاون» هم بلا تکلیف شده و قراره امروز راجع بهش تصمیم بگیریم. چند تا مشکل حقوقی هم برامون پیش اومده.» بعد از چند ثانیه بهت زدگی می گم «عجب روز وحشتناکی داری!» لبخند می زنه و می گه «بهتره بگیم امروز بهترین روز زندگیم نیست»


ساعت ۹ شب دوباره دارم با تلفن باهاش حرف می زنم. پنج شش دقیقه برای بار صدم معذرت خواهی می کنه از این که بالاخره نتونست من رو ببینه. می گه «همین الان از جلسه اومدم بیرون. خیلی احساس بدی دارم. قرار بود با «الکس» هم جلسه ای مشابه مال تو داشته باشم که هیچ کدوم نشد. واقعا معذرت می خوام. ولی سعی می کنم آخر هفته بیام شهر که باهات صحبت کنم.»... آخر مکالمه می گم «باشه، حالا تو برو و یه کم استراحت کن». دوباره لبخند می زنه و می گه «البته یه ۳-۴ تا کار دیگه تا آخر شب دارم ولی خیلی ممنون»


من رو بگو که به خاطر یه ذره اعصاب خوردی از بعد از ظهر کار رو تعطیل کرده بودم!



۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

براندازی نرم با کاندوم

حدود دو سال پیش یک سخنرانی از کامیار علایی گوش دادم که داستان پروژه ی خیلی موفق خودش و برادرش آرش رو تعریف می کرد. این دو نفر از اولین کسانی بودن که در مورد ایدز در ایران شروع به کار می کنن. کارشون از جایی شروع می شه که تصمیم می گیرن توی کرمانشاه فقط یک آمار کلی از وضعت ایدز جمع آوری کنن ولی با مخالفت مردم روبرو می شن، ولی بعد از چند سال برنامه ها شون بخشی از برنامه ی رسمی دولت برای کنترل ایدز و اعتیاد می شه و حتا در کشورهای اطراف شروع به کار گسترده می کنن. از معروف ترین کارهاشون درست کردن کلینیک های مثلثی ه، همین طور پخش کردن کاندوم و سرنگ توی زندان ها که فقط توی چند کشور دیگه انجام می شه. داستان  رو می تونید کامل تر از این جا یا این جا دنبال کنید.

یادمه اون موقع این سخنرانی به شدت برام الهام بخش بود. داستان موفقیت این دو نفر رو در زمینه هایی که در نظر اول کار کردن روی اون ها مخصوصا توی ایران غیرممکن به نظر می رسه برای بقیه تعریف می کردم و همیشه فکر می کردم که چنین چیزی باید الگوی کسایی باشه که از غیر ممکن بودن هر کاری توی ایران حرف می زنن. 

برای همین وقتی شنیدم به بهانه ی براندازی نرم دستگیر شدن به کلی شوکه شدم. نمی فهمم، یعنی کسی ازشون حق و حساب خواسته و ندادن؟ یا اینکه صرف گاه گاه آمریکا رفتن و ارتباط با کسایی که در زمینه های مشابه کار می کنن جرمه؟ کسی اگه می فهمه قضیه رو به من هم توضیح بده.


سرمقاله ی این ماه نیچر رو در همین مورد ببینید.

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

نقطه ی اوج فیلم عمدتا بی سر و ته ریک استیوز در مورد ایران:

[پیرمرد چاق اصفهانی از پنجره ی پیکان سفید] I am very philathropic


۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

خون رنگین ما - ۳

آخ جون که این مقاله چه خوب گفته از نژادپرستی ایرانی ها:


I was first made aware that Iranians were perceived, by others in the region, as arrogant racists by a Pakistani professor of Islamic literature at Boston University... 
To be pro-Palestinian amongst this bunch of Iranians is like being pro-Castro in Miami: extremely difficult... 
...I turned to my Iranian friend, highly educated and kindhearted Ali, asking him what he thought; he was an old Le Monde reading leftist who loves children so I was hoping that I would get some badly needed support.  He turned around and said, “Good for Israel they should kill all those flea-infested, bearded, shit-smelling, cock roach-eating Muslim terrorists.”  Ali has the kind of hairy Iranian look that I am sure gets him thoroughly checked at the airport each time he wants to fly somewhere.  But he simply can not see that he looks so much like the people he so abhors! He feels superior to them because they are Arabs and he is Iranian!...

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه


آخرین شاهکار


خدای من! این مستند شوک روی دست اعتراف نامه ی هاله اسفندیاری بلند شده. دلم تنگ شده بود برای این ک****ها (چه می کنه استاد شیری!)


۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

آنتیک


پالون خر پرشین، اصل، ۱۸۹ دلار

وضعیت: نخ نما
محل فروش: محله ی هنرمندهای بالتیمور

مشتری نبود؟

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

بابا این قدر گوشت نخورید!




آبجی/داداش! هیچ می دونی که به خاطر مصرف بی رویه ی گوشت توسط شما، و در نتیجه تولید بی رویه ش، سیاره ی کوچیک مون در حال داغون شدنه؟ می دونی که بعد از کارخونه ها و قبل از ماشین ها، دامداری ها دومین تولید کننده ی گازهای گل خانه ای هستن؟ و تقریبا یک پنجم کل این گازها رو تولید می کنن؟ اصلا حالیته که باد شکم گاوها که پر از گاز متان ه، ۲۳ برابر خطرناک تر از دی اکسید کربن ه؟ این ها به کنار، می دونی پرورش ده میلیارد حیوون زبون بسته در سال، اون هم به ضرب و زور شصت جور آنتی بیوتیک و هورمون، چه فشاری به خاک و آب و بقیه ی ترکیب سر و صورت این سیاره ی بدبخت میاره؟ 

سلامتی!؟ بابا جان تخمین اینه که یه آمریکایی یه طور متوسط ۷ برابر نیاز روزانه اش گوشت می خوره. تو ایران هم که حداقل من یکی رژیمم n برابر این جا گوشت داشت، دیگه چی می گی؟
خلاصه ۲۵۰ گرم در هفته داری بیش تر گوشت می خوری، بدون که واسه ت بده. اگه هم ادعای کاردرستی و منورالفکری ت می شه باید بین ۶۰ تا ۱۰۰ درصد (علی الحساب!) مصرف گوشت ت رو کم کنی، پنیر و شیر و این چیزا بماند.

این و این هم مدرک و صغری کبری