۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

برگردیم به عقب؟

برگردیم به عقب و به جای «ایران ای سرای امید» و «ای ساربان»، «(شنبه ها) خون جای بارون می باره» بخونیم؟ برگردیم به عقب و به جای شور و شوق تغییر و امواج پی در پی جنبش، از سرما و زمستان بگوییم؟ به جای اصلاح ذره ذره و اضمحلال زور و تندروی، از ویران کردن کاخ استبداد سخن برانیم؟ بر گردیم به عقب و به جای جامعه مدنی بگوییم مبارزه ی زیرزمینی؟ سرخورده شویم از آرمان ها و رویاهای نسل مان و دوباره بنشینیم پای سخن پدربزرگ هامان درباره ی مبارزه مسلحانه و زندان و اعلامیه و اینها؟ بی خیال یادگیری دموکراسی شویم و فکر نابودی رژیم دیکتاتوری باشیم؟ ...


همممم... من که پایه نیستم! برای من عقب گرد در گفتمان و رویاها شکستی هم ردیف از دست دادن تمامی امید است. 


پ.ن. می دانم لابد می گویید اینجا نشسته ام و گنده می گو...م. اما اگر امید نداشته باشیم چه کنیم؟ امروز شاید بازی را به ظاهر بازیم اما ما که قرار است عمری را با جسد این کشور (یا حداقل فکرش) طی کنیم، بالاخره یک روزی باید آن چه می خواهیم را محقق کنیم...


۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

شنبه سی خرداد ۸۸

خون
شوک
اشک


۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

افسرده هستیم ولی پرامید هم باشیم. ما که به زیستن در تناقض عادت داریم. (متن کامل را از این جا بخوانید)

۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

زنگ می زنم بهت. دور و برت شلوغه. می گی توی ستاد موسوی ام. می گی هادی امروز تهران قیامت شده بود، قیامت. تماس قطع می شه. هرکار می کنم دیگه نمی گیره. می رم روی اینترنت عکس ها رو نگاه می کنم و اشک می ریزم. نمی دونم اشک شادیه یا دلتنگی. ای کاش اونجا بودم. ای کاش از نزدیک این رویای خوش رو می دیدم. ای کاش می تونستم باهات تا صبح توی ستاد بشینم تا بحث کنیم و نقشه بریزیم. ای کاش می تونستم برم توی ولیعصر و هوار بزنم احمدی بای بای... حیف که هیچکس این گوشه ی دنیا نمی دونه برای چی اشک می ریزم.


۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

دعا

من شمع را نگه دارم تا تو راه را نشانم بدهی، یا تو شمع را نگه می داری تا من راه را پیدا کنم؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

گناه







۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

«... و تو آب شستشو را در غرب نخواهی یافت؛ نمی دانم چرا بدجوری احساس می کنم که سرمای آن جا زود رنجت کرده و می ترسم که حرفم را راه ندهی، می پندارم که هیچ انسان مدرنی تره ای هم برای این نگاه خرد نمی کند ولی بگذار امروز نکند، که از فردا خبر دارد؟ تو آنجا هستی و این خرده گرفتنی ندارد چنان که تا به حال هم. چیزهایی می شود آن جا پیدا کرد که شاید ارزشش را داشته باشد ولی آب شستشو را و کهن نشانه های راه را آن جا نخواهی یافت. می دانم که حرف تلخی است و سهل برای نشنیدن...» 

-- سجاد


ذوق مرگ

نمی دونی چه حالی می ده وقتی یه نفر که همیشه تحسینش کردی و قصه ش رو واسه این و اون تعریف کردی بهت نگاه کنه و بگه «هادی من قصه ی تو رو این هفته ۴-۵ بار تعریف کردم، تو حیرت آوری.»


۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

فلزیاب


ترس و وحشت رانندگی توی اون محله ی غریب بس نبود، وارد مدرسه که شدم دیدم یه فلزیاب بزرگ اونجاست که همه ی دانش آموزها باید از وسطش رد شن. همه ی کارکنان مدرسه هم بی سیم دستشون بود... خوب آدم می ترسه دیگه!!

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه


«ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره می چیند»



۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

الگوریتم سعادت


فرمودند نقشه بهینه اینه: دکترات رو سریع بگیر خلاص شی، بعد برو توی یه شرکتی که به زمینه ی کاریت مربوطه استخدام شو. این طوری مدیریت کردن رو یه مقداری یاد می گیری. هم زمان با این قضیه یه مدرک ام.بی.ای هم بگیر. می تونی کلاس های اینترنتی شرکت کنی... در این حین شروع می کنی شبکه آدم هایی که می شناسی رو گسترش می دی و کم کم تمرکز می کنی روی یه ایده ی خاص. با کمک آدم هایی که می شناسی و ایده هایی که پیدا کردی شرکت خوت رو راه می ندازی. اگه شرکتت بگیره بعد از چند وقت می فروشی ش به یه شرکت بزرگ و چند میلیون می زنی به جیب و یه کم استراحت می کنی و رو ایده ی بعدی شروع می کنی به کار، که حالا دیگه هر چی حال می کنی می تونه باشه. اگر هم شرکتی که اول زدی شکست خورد هم که عیب نداره تجربه می شه و از اول شروع می کنی...





۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

بانو سارا

قرار بود ساعت ۲ باهاش جلسه داشته باشم. ۱:۵۰ پیغام می ده که ببخشید گرفتارم نمی تونم بیام، اگه می شه عصر ببینمت. می گم باشه. ۲:۳۰ زنگ می زنه می گه «ببین امروز صبح سیم دندونم پاره شد و الان داره از درد منفجر می شه، از صبح دنبال دکتر شهر رو زیر و رو کردم. الان هم از درد دندون میگرن گرفتم سرم داره منفجر می شه. امروز قراره که چند تا جلسه ی اضطراری داشته باشم چون «کلرنس» تیر خورده و «شاون» هم بلا تکلیف شده و قراره امروز راجع بهش تصمیم بگیریم. چند تا مشکل حقوقی هم برامون پیش اومده.» بعد از چند ثانیه بهت زدگی می گم «عجب روز وحشتناکی داری!» لبخند می زنه و می گه «بهتره بگیم امروز بهترین روز زندگیم نیست»


ساعت ۹ شب دوباره دارم با تلفن باهاش حرف می زنم. پنج شش دقیقه برای بار صدم معذرت خواهی می کنه از این که بالاخره نتونست من رو ببینه. می گه «همین الان از جلسه اومدم بیرون. خیلی احساس بدی دارم. قرار بود با «الکس» هم جلسه ای مشابه مال تو داشته باشم که هیچ کدوم نشد. واقعا معذرت می خوام. ولی سعی می کنم آخر هفته بیام شهر که باهات صحبت کنم.»... آخر مکالمه می گم «باشه، حالا تو برو و یه کم استراحت کن». دوباره لبخند می زنه و می گه «البته یه ۳-۴ تا کار دیگه تا آخر شب دارم ولی خیلی ممنون»


من رو بگو که به خاطر یه ذره اعصاب خوردی از بعد از ظهر کار رو تعطیل کرده بودم!



۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

براندازی نرم با کاندوم

حدود دو سال پیش یک سخنرانی از کامیار علایی گوش دادم که داستان پروژه ی خیلی موفق خودش و برادرش آرش رو تعریف می کرد. این دو نفر از اولین کسانی بودن که در مورد ایدز در ایران شروع به کار می کنن. کارشون از جایی شروع می شه که تصمیم می گیرن توی کرمانشاه فقط یک آمار کلی از وضعت ایدز جمع آوری کنن ولی با مخالفت مردم روبرو می شن، ولی بعد از چند سال برنامه ها شون بخشی از برنامه ی رسمی دولت برای کنترل ایدز و اعتیاد می شه و حتا در کشورهای اطراف شروع به کار گسترده می کنن. از معروف ترین کارهاشون درست کردن کلینیک های مثلثی ه، همین طور پخش کردن کاندوم و سرنگ توی زندان ها که فقط توی چند کشور دیگه انجام می شه. داستان  رو می تونید کامل تر از این جا یا این جا دنبال کنید.

یادمه اون موقع این سخنرانی به شدت برام الهام بخش بود. داستان موفقیت این دو نفر رو در زمینه هایی که در نظر اول کار کردن روی اون ها مخصوصا توی ایران غیرممکن به نظر می رسه برای بقیه تعریف می کردم و همیشه فکر می کردم که چنین چیزی باید الگوی کسایی باشه که از غیر ممکن بودن هر کاری توی ایران حرف می زنن. 

برای همین وقتی شنیدم به بهانه ی براندازی نرم دستگیر شدن به کلی شوکه شدم. نمی فهمم، یعنی کسی ازشون حق و حساب خواسته و ندادن؟ یا اینکه صرف گاه گاه آمریکا رفتن و ارتباط با کسایی که در زمینه های مشابه کار می کنن جرمه؟ کسی اگه می فهمه قضیه رو به من هم توضیح بده.


سرمقاله ی این ماه نیچر رو در همین مورد ببینید.