پنجشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۱



یادِ باز خاطره ای از تو افتادم،

و تمام ملال زدگی های پنج شنبه های کل تاریخ خیابان ولیعصر را
یک شبه، گریستم.


یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱

باغ فردوس

اومدم بیرون موزه سینما

نبودی
دیدم دارن ساز می زنن و مردم دورشون جمع شدن
گیتار برقی بود، بیس بود، سوت بود، فلوت بود، کوزه بود، شلوارهای تنگ و موها و لاپت های بلند بود
یک ساعتی شاد و غمگین اونجا نشسته بودم
رویا بود یا واقعیت؟
دیدم اومدی
پسرک فال فروش می خواست بهت فال بفروشه
اومدی کنار من بازوم رو گرفتی سرت رو گذاشتی رو شونه م
آروم بودیم
خیلی آروم
با هم موزیک گوش دادیم و ریتم گرفتیم

جمعه ۲ سپتامبر ۲۰۱۱

ای کاش ما سزاوار این غم بودیم



قسم به «غمین مباش» گفتن های عاشقی به معشوق پشت میله ها زندانی...

که روز آزادی ما نزدیک است...

سه‌شنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱

شادی ناب ناب


با دست شکسته و پرچم نو به دست، تف کرد به ماشین دیکتاتور



پنجشنبه ۲ ژوئن ۲۰۱۱

هاله


انگار اینجا باران خون و تگرگ تحقیر مثل بوق و دود عادی هستند،
انگار اینجا چشم های پر از اشک پدیده ای ست که ساعتی چند بار بر ما نازل می شود،
انگار اینجا دیدن و چشیدن و زیستن درداز علایم حیاتی مان هستند،
انگار اینجا باید به همه چیز عادت کرد...



یکشنبه ۲۲ مهٔ ۲۰۱۱

Extasy

«از تراس خونه می بینمت تو لباس نورت...»



سه‌شنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۱۱

Reclaiming a freedom


این را از انبار یادداشت های خاک خورده و منتشر نشده پیدا کردم. مال زمانی ست که بار می بستم به قصد رهایی از زندانی خودساخته و از خفقانی که هیچ نفهمیدم از فشار کدام زخم چرک کرده ای خلق شده بود. هشت ماهی می شود که مهاجرت شماره دو اتفاق افتاده... با کمی تغییر می گذارمش اینجا.

سه سال و اندی پیش، با دو تا چمدان ۵۰ پوندی و یک کوله، با چشمانی پر از اشک، و مات و مبهوت از حکایت زندگی مهاجرت کردم. با خودم ساز، پلوپز، ادویه، چند جلد کتاب آوردم و یک مشت لباس، که این آخری را خیلی زود مجبور شدم از شرش خلاص شوم تا چپ چپ نگاهم نکنند. سرم داغ بود از فانتزی های پرطمطراق و تصاویر رویایی. تمام غم و غصه ها و گیجی ها و احساس گناهی که داشتم زورشان به خرسندی از پیگیری رویاهایم نمی رسید...
حالا همان حکایت در حال تکرار است: دو چمدان ۵۰ پوندی، لوازم کوه نوردی، چند دست لباس، چند دفتر یادداشت، و یک ساز. باز یادآوری اینکه زندگی ام از ۱۰۰ پوند سنگین تر است، باز رها کردن آدم ها، مفاهیم، عادت ها، شیء ها. باز رویاهای عجیب و غریب. باز اشک هایی در مبدا و لابد اشک هایی در هوا...
این بار اما، به جای حسادت ها و به-به-چه-چه آدم ها یک دنیا سرزنش و شایعه در مبدا و مقصد به بار آورده ام. این بار دیگر کسی دلیل مهاجرتم را نمی فهمد. این بار نه کلیشه ها، نه منطق، نه نزدیکان و نه دورترها چیزی از انگشتانی که با اضطراب و شوق ناخن های یکدیگر را می کنند نمی فهمند...
این بار گویی در راه زنی سی و چند ساله که غم آلود در آپارتمانش در پاریس طپانچه را در مغزش می چکاند، نخستین گام را برمی دارم. زنی که شجاعت داشت رهایی و زیبایی زندگانیش را در لگدزدن به دیوارهای بلند درد بیابد. زنی که مادربزرگم بود...



نوستالژی برای دیویزیونی که می نوشت


«چه بگویم؟ ترجمان چه باشم؟
...
آتش به جانم زد پهنه بی بدیل با هم خمودن»
...
«جان بده و دم مزن...»




چهارشنبه ۶ آوریل ۲۰۱۱



زن همسایه بر سر دخترش هوار می کشید که زندگی شان را نابود کرده. سرزنشش می کرد که چرا کلاس زبان نمی رود؟ چرا فقط دختر می فهمد و بقیه نمی فهمند که آن طرف دنیا چه خبر است؟ ناله می کرد که پدر دارد از دست دختر سکته می کند که چرا بر خلاف سایرین که در دنیا پخش شده اند دختر مانده و دل بسته به آدم های دوروبرش. از او می خواست که از خواهرش یاد بگیرد و به زحمت های پدر و مادرش احترام بگذارد و برود و این بار برنگردد. مادر از دختر می خواست که از این آدم های کوفتی و این مملکت کوفتی بکشد بیرون، بکشد بیرون...


دوشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۱

طاقتِ کوچک خود را
حبس می کنیم
و در سردابه های مقدّر
پژمرده می شویم
و به آوازِ غمبارِ خنیاگری
عمر می بازیم
و صراحی ترس را
دست به دست می گردانیم
بی دل و بی رویا
-با ملاطی از شرم-
پنجه بینوای خود را
برای غیبگویان می گشاییم.

-- اقبال معتضدی، از گهواره کهن

شنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۱۰

به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من!
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود.

--شمس لنگرودی

سه‌شنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۰

آخرالزمان که می گن اینه


طرف پیاز خورد کرده گذشته تو پوشک بچه تا سرفه ی بچه خوب بشه


شنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۰

دوشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۰

هم دم


کاش بودی بخار الکل به دمم می افزودی
کاش بودی بازدمم را به آغوش گرم دمت می بردی
ک



جمعه ۳ سپتامبر ۲۰۱۰

زنده گی

"Poetry is a game of loser-take-all"

                             -- Jean-Luc Godard, from the film Pierrot le Fou